تبليغاتX
شوق رفتن
سه شنبه یکم مرداد 1387

مدت اندکی نیستم.

یک روح وجسم خسته مانده روی دستم.....

آخر یکسال است هردومان داریم سگ دو میزنیم!!!

کمی استراحت.....

و مدت اندک تری که بگذرد بر میگردم....

ه.ح:جناب خدا!شما هم برو استراحت.چند روزی برای خودت...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:35  توسط مسافر 

***


جمعه بیست و هشتم تیر 1387

فراموش میکنم گاهی.خودم را.....

مشکلات را.آنچه ندارم ومیتوانستم داشته باشم.

اینکه گاهی از در و دیوار برایم میبارد.

اینکه گاهی هر چه بیشتر می گردم کمتر پیدا میکنم....

این که گاهی چقدر تلاش میکنم و نتیجه نمی گیرم.

و فقط به این فکر میکنم که ممکن است چقدر وقتم کم باشد...

برای خوب بودن یا حتی خودِ ماندن....

اینکه چه چیزهایی دارم و میتوانستم نداشته باشم.

اینکه وقتی امید دارم هیچ چیز جلودارم نیست.

اصلا من یک فراموشکار چیره دستم......

فراموشی چیز خوبیست.سعی کن یاد بگیری اش.........

ه.ح:بیایید خوب باشیم.بشویم همان مهربان های سابق.....

ه.ح:آتش بدون دود(نادر) را دوباره میخوانم.من را این کتاب بزرگ،عاشق و دیوانه کرد.

ه.ح:من.خدا.نیو کالکشن گوشی.پیاده روی های نیمه شب.

ه.ح:یک اتفاق خارق العاده تنها چیزیه که این روزها به شدت بهش نیاز دارم.

ه.ح:18 سالگی نفسهای آخر را میکشد و دیوانه بازی هایمان هنوز ادامه......

ه.ح:رضای دوست داشتنی من هم رفت.خدایش بیامرزد.....(خسرو شکیبایی.)

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:43  توسط مسافر  | 

***


چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
-

دوستت دارم به اندازه ی همان قدیم ها....

میدانی می ترسم آخر الان که کمی بزرگ!!شده ام.

کمی جو گیر شوم!!!برای همین گفتم قدیم ها....

اما به دل نگیر که میدانم دلت بزرگ است...

ولی تو برایم همان بابای دوست داشتنی هستی....

قسمتی از سبز آسمانی زندگیم.....

با همان اَخم ها و خنده هایت....

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:21  توسط مسافر 

***


شنبه بیست و دوم تیر 1387

میدانی!

میرسد وقتی که

رویاهایت از یک حدی فراتر نمی رود

حالا اینکه نمی تواند یا نمی گذارند زیاد توفیری ندارد

اما میشود این را حس کرد

 که داری کم کم محو  می شوی.

ه.ح:اعتکاف دو روزه ی خواب به خاطر این سردرد سرزده....

ه.ح:این سر درده قصد رفتنم نداره.احساس صمیمیت میکنه با ما!

ه.ح:آخر این بادبادک باز رو تموم کردم.طلسم شده بود آخه.....

ه.ح:میگه اگر قبول نشدی چیکار میکنی؟لبخند میزنم میگم زندگی.

- مثلا که چی توقع داره بگم خودم میکشمُ اینا.نه بابا ما از این آدما نیستیم.آره جانم.

ه.ح:جناب خدا دلمان اینقدر(دقیقا همینقدر که گفتم!!)برایتان تنگ شده.....

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:46  توسط مسافر  | 

***


پنجشنبه بیستم تیر 1387

امشب

 دل با این همه آرزوهای رنگارنگ

و من با تک آرزویی که رنگش سبز آسمانی! است

به سراغت می آییم......

میدانم سرت شلوغ است ولی.....

ما بچه تر از آنیم که این را بفهمیم.

پایش که باشد اشک هم میریزم.هر دو با هم....

منتظر باش......

اول هم آن تک را می گویم تا اگر خسته شدی

حداقل دل ناراحت شود......

البته بعدش اگر تو آرزویی داشتی حتی اگر خیلی بود...

من و دل هم تقابل به مثل می کنیم و می نشینیم و گوش می دهیم...

شاید هم گذاشتیم تو اول آرزویت را بگویی....

کسی چه میداند.....

به حرف خیلی ها هم کاری نداریم که می گویند

این ها همه اش یک بهانه است.

حتی کاری به برآورده شدن یا نشدنش نداریم....

خب راستش را بخواهی من و دل اهل جزیره ی خیالیم....

اصلا خیال پردازیم!!!!

حداقلش اینست که خیالم راحت است آرزویم را به تو گفته ام....

حتی اگر امشب فقط یک بهانه باشد....

 امشب تو ، دل و من .

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:43  توسط مسافر  | 

***


چهارشنبه نوزدهم تیر 1387

دیگر قول داده ام که قول هایم را نشکنم...
اما تو باز باید بهانه شوی
و شروع شکست های همیشه ام باشی.
قفل ها را اینبار
تو باید بشکنی!
 

پ.ن1: پشت دریاها هیچ شهری نبود همین است که می گویم روی شعر ها حساب نکنید!

پ.ن2:یک دوست مسیحی پیدا کردم.میخواد مسلمون بشه.یک جوری از خدا حرف میزنه که من کیفور میشم.....هی میاد کنارم میگه تو از کجا خدا رو شناختی.حالا ما هم کلی توضیح  میدیم بعد میگه به همین سادگی.میگم آره به همون سادگی!!!چند تا کتاب هندی درباره ی توحید به من داده به جان خودم به تمام کتاب های فارسی می ارزه.....

پ.ن3:صبح ها پامیشم با دوچرخه میرم نون میخرم.یک حالی میده که نگو.......

پ.ن4:جناب خدا میدونم هوامو داری.فقط میخواستم بگم منم هواتو دارم حتی اگر احتیاج نداشته باشی!!!!!!

پ.ن5:رفتم به اندازه ی یک جعبه کتاب خریدم وقتی میخوام بیام تازه دارم فکر میکنم اینارو کی میخوام بخونم....نه که سرم خیلی شلوغه!!!!!!!!خیر سرم میخوام دانشجو بشم!!!!!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:12  توسط مسافر  | 

***


یکشنبه شانزدهم تیر 1387
در سیکل آرام و یکنواخت زندگی این روزها

گاهی حتی یک پله* کمک می کند تا چیز هایی جدید ببینی....

احساس کنی که هنوز هم بکر و ناشناخته ای.....

حد اقلش آن است که تکراری ها را از یک زاویه ی دیگر می بینی....

*آخه همینم نیست...........

ه.ح:سه نویسنده ی دیگر مفقود شدند!!!!وقت کافی نداشتند.....

ه.ح:گرد تکرار را نفس می کشم.....

ه.ح:امسال فهمیدیم چه موجود توانمندی هستم فارغ از هر نتیجه ای.....

ه.ح:روزهای خوبی است برای شنیدن صدای درونت.....

ه.ح:زنگ زدم به یک یک رفقای پیش دانشگاهی و باز هم معذرت خواستم....

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:58  توسط مسافر  | 

***


سه شنبه یازدهم تیر 1387

گاهی مچ ِ خاطراتم را می گیرم !..

حوصلۀ پاک کردن ندارم... خودش به مرور رنگ می بازد!..

اما بعضی را - با همان توانِ سینوسی- باید حفظ کرد ...

وقتی تمامِ دارایی ات باشد ،چاره ای نیست... حتی به خرج ِ مرور هر شبِ خط به خط ...  

پ.ن۱:بهار رفت  و من همچنان دنبالش می دوم.........

پ.ن۲:آخر من کم تحمل شده ام.. شاید حساسیت فصلی باشد – می دانی که ..- ،

پ.ن۳:فعلاً "بودن" را باش.. ریزه کاری ها بماند.. وقت هست ... (شاید!!)

پ.ن۴:شاپرک دیگر به چشمانت نگاه نمی کنم.چشمانت همه چیز را در نگاه من میخواند......

پ.ن۵:کنکور هم با همه ی بدی هاش و خوبی هاش تموم شد.بقیش با تو.......

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:28  توسط مسافر  | 

***


جمعه سی و یکم خرداد 1387

ـ فراموشی چیز خوبی است، سعی کن یادش بگیری!

ـ این نقش ها که می زنی، بر آب است ...تو "پرواز را، به خاطر بسپار..."!

ـ انگار به تاریخ مصرف شان دقت نکردی!*

ـ ...

شاید هم قاعده ها را خوب یاد نگرفته بودم!

عوضش پایه ام قوی می شود !!..

مثل امتحانات کی هی رد می شوی و هر سال پایه ات قوی تر می شود....

شاید.......

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:38  توسط   | 

***


پنجشنبه سی ام خرداد 1387

آسمان ِ صبور که بی قرار شود*،

مثل یک جور دلداری دادن است 

" .. گردون نیارد تحمل ..!"

می دانم باور نمی کنی!!!!

* ناله نمی کرد، فریاد میزد!...

 

پ.ن: گفته بود :

" بچه را به بازی گرفتن حکمت است !

این دنیا بازیچه است .. حکمتش ما را به بازی گرفتن است...وسط این بازی ها بزرگ (؟!) می شوی"

راست می گفت ..

اما کاش بقیه قوانین بچگی ها هم همیشه صدق میکرد!..

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:49  توسط   | 

***